کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محمدسعید میرزایی     نوع شعر : مدح و مرثیه     وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن     قالب شعر : غزل    

بر روی نیـزه ماه درخشان برای چه؟            افـتاده کـنج صومـعـه قـرآن برای چه؟

راهب به خیل می زدگان گفت «گِرد نی            امشب شده ستاره فـراوان برای چه؟»


بر غربتت گریست کواکب که ماهِ دین            امشب شده به صومعه مهمان برای چه؟

پرسیده زآن لبان ترک‌خورده از عطش            نام تو چیست؟ کشتۀ عطشان برای چه؟

گفتی که زادۀ نـبی‌ام، گفت «پس تو را            کـشـتـند مردمان مسـلـمان برای چه؟»

آه ای لـبت عـزیـز تـریـن غـنـچـۀ خـدا            از تــو دریـغ آمـده بــاران بـرای چـه؟

صورت خضاب کرده‌ای از خونِ خود، چرا؟            موی تو خاکی است و پریشان برای چه؟

این شمع‌ها برای چه هی شعله می‌کشند؟            قندیل‌های صومعـه، لـرزان برای چه؟

تمثال مریم از چه به محراب، خون گریست؟            چشم مسیح شد به تو گریان برای چه؟

ای در غمت صحایف پیـشین گریـسته            ظلمی چنین بر اشرف انسان برای چه؟

: امتیاز

ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : اکرم هاشمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

و با صندوقچه مهمان می‌کند راهب کلیسا را            سری در آن تداعی می‌کند روح مسیحا را

و راهب خون سر را با گلاب و مُشک می‌شوید            و با رگ‌های پاره می‌کند آغاز نجوا را


بلور اشک‌هایش روی خاک دِیر می‌ریزد            «تو ای سر کیستی؟ پُر کرده نورت آسمان‌ها را»

«منم فرزند زهرا آن زنی که مادر آب است            که هم‌کیشان من بستند رویم آب دریا را!»

صدای راهب از محراب می‌آید که می‌گوید:            «نبودم کربلا یاری کنم فرزند زهرا را

عجب قومی! اگر عیسی پس از خود داشت فرزندی            به روی چشم می‌دادیم جا فرزند عیسی را»

: امتیاز

ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : ذلیل تبریزی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

به ‌دشت مـاریه کـشـتـند امـیر بطحا را            بـهـم زدنـد هـمـه روی مـلـک دنـیـا را

رسـیـده امـر به جائی که سبط پیغـمـبر            مکان و منـزل خود کرد دِیْرِ تـرسا را


در آن دمی که به ‌دِیْرِ یهـود سُکنی کرد            فـتاده لـرزه به نُه طاق مـلک سکـنا را

به چرخ چار در آن لحظه جبرئیل رسید            خبر نمـود از این قـصه‌اش مـسـیحا را

که سبط ساقی کوثر در آن شب تاریک            نـمـود رشـک ارم مـنــزل نـصــارا را

چو کعبه اهل سماء چون طواف می‌کردند            به ‌دور آن سر خـونین و مـاه سیـما را

بــه نـطـق آمــده قـــرآنِ نــاطــقِ داور            بخواند آیـۀ کهـف و رقـیـم و حـسـنا را

بگوش فاطمه تا که رسید صوت حسین            بکند و ریخت ز سر زلف عنبر آسا را

فـتاد شـور قـیـامـت به دِیْـر نـصـرانـی            که خاکیان به ‌زمین دید اشک زهرا را

به‌ حـیرتم که پیـمبر چگونه صبر نمود            بـه دِیــْر ارمـنــیـان دیــد آل طـاهــا را

طـنـاب ظـلـم بـه بـازوی زیـنـب کـبـرا            دوشاخه در کـف آن دخـتران رعـنا را

به جـسم حضرت سجـاد بود زنجـیری            که سوختی دل هر گونه سنگ خارا را

خـموش باش «ذلیلا» به دِیْر نصرانی            مکـن خـراش جگـرهای پـاره پـارا را

: امتیاز

مدح و مناجات با سیدالشهدا علیه‌السلام ( مصائب دیر راهب )

شاعر : حسن لطفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

بـیا بـبـیـن دلِ غـمـگـینِ بـی‌شـکـیـبـا را            بیا و گـرم کـن از چـهـره‌ات شبِ ما را

"من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکـند"            که بی حَرَم چه کُنَم غـصه‌های فردا را


خـیــالِ کـربـُبـلایـت مـرا هـوایـی کـرد            بـگـیـر بـالِ مـرا تـا بـبـیـنـیـم آنـجــا را

به مـوجِ سـیـنه زنانت قـسم به نامِ تـوأم            کـه بُـرده گــریـۀ مــا آبــرویِ دریــا را

گـدایِ هر شـبـم و کـاسه گـردم و ندهـم            به یک نگـاهِ کـریـمـانـه‌ات دو دنــیـا را

مرا بِـبَـر بِـچـِـشَم زیــرِ پـا مـغـیـلان را            مرا بِـبَر که بـبـیـنـم به نـیـزه سـرهـا را

خـدا کـند که بیـایی شـبی به روضـۀ ما            شنـیده‌ام که به سر، سر زدی کـلیـسا را

خوشا به پنجۀ راهب که شانه‌ات می‌زد            بـه آنـکـه بُــرد دلِ راهـبـانِ تــرســا را

به پیر‌مرد غـریبی که شُـست گـیـسویت            گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را

خوشا به بزم عزاخانه‌اش که تا دَمِ صبح            شنید پیـشِ سـرَت روضه‌هایِ زهـرا را

چرا بُـریـد سـرت را به رویِ دامنِ من            چرا نشاند به خون این دو چشمِ زیبا را

چگونه سنگ شکـسـته جـبین و دندانت            چگـونه زخـم تَرَک داده رویِ لب‌ها را

به رویِ نیزه سرت بود و خیمه‌ها می‌سوخت            رسید شعله و زلفِ تو در هوا می‌سوخت

: امتیاز

ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : موسی علیمرادی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

شب می‌رسید و دِیْر پُر از عطر سیب بود            تنهاتر از مسیح، سری بر صلیب بود

بر نی سری شکفته‌تر از فرق لاله‌ها            در پای نیـزه نوحۀ صد عـندلیب بود


اسـلام بـین مسجـدیـان آشـنـا نـداشت            شاهی میان مملکت خود غـریب بود

می‌دیـد پـیـر دِیْـر ظـهـور مـسـیـح را            نه نه مسـیح مـنـتـظـر این طبیب بود

با یک نگاه بر سر او دل ز دست داد            بر نی هـنوز دلبری‌اش بی‌رقیب بود

سر را بغل گرفت و دل سیر گریه کرد            گـویـا تـمـام عـمـر پی این حبیب بود

تطهـیر کرد آب روان را ز خـون او            اینکه فـقـیه بود مسـیحی عجـیب بود

اشکش گداخت تا به لب خشک او رسید            از تـشنگی هـنوز لبـش در لهیب بود

جای رقیه خالی از او بوسه‌ای گرفت            از این وصال قافله‌ای بی‌نـصیب بود

معـلـوم بود سر ز قـفـایـش بـریـده‌اند            رویش تمام خـاکی و خدّ الـتریب بود

معـلـوم بود داغ جـوان از محـاسـنش            رخسار او ز واقعه شیب الخضیب بود

یک تن به او نگفت چه آمد سر حسین            وقت حـدیث روضـۀ یـابن شبیب بود

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن داستان تنور خولی و مغایرت با روایات معتبرحذف شد؛ زیرا در روایات معتبر کتب تاریخ الامم والملوک ج ۵ ص ۴۵۵؛ الکامل فی‌التّاریخ ج ۱۱ ص ۱۹۲؛ مَقْتَل خوارزمی ج ۲ ص ۱۰۱؛ مُثیرُالأحْزان ص ۲۸۸؛ مَناقِبِ آلِ ابیطالب ج ۴ ص ۶۰؛ بحارالأنوار ج ۴۵ ص ۱۲۵؛  جلاءالعیون ص ۵۹۸؛ منتهی الآمال ۴۷۴؛ نفس المهموم ص ۵۱۷؛ مقتل جامع ج۲ ص ۳۴؛ مقتل امام حسین ۲۰۹؛ تصریح شده است که خولی سر را در کنج حیاط خانه و در زیر تشتی قرار دادند، موضوع تنور خولی برای اولین بار در قرن دهم در کتاب روضة الشهدا تحریف شده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید

بر گـیسوان سوخته او شانه می‌کشید            از تـاول تـنـور دلش بی شـکـیب بود

ترسیم مصائب اهل بیت سلام‌الله‌علیهما در بین راه و شهر شام

شاعر : مشکات کاشمری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن قالب شعر : غزل

تا سر سردار مظلومان به روی نیزه بَر شد            در همه آفاق و انفس آیت حق جلوه‌گر شد

تن به خاک افکند یعنی خاکسار کوی یارم            سر به نی افراشت یعنی بر شهیدان مفتخر شد


معجزات جسم پاکش کرد تصدیق نبوّت            کشف اسرار ولایت از تکلم‌های سر شد

تن چو یعقوب از غم اکبر زمین‌گیر بلایا            سر چو یوسف بر سر بازار حسنش مشتهر شد

نسخ کرده محنت ایّوب را جسم جریحش            قصّۀ پُرغصّۀ یحیی ز سر محو از نظر شد

تن ز شَفقَت هم‌وطن با جسم هفتاد و دو تن بود            سر ز غیرت با عیال و کودکانش هم‌سفر شد

تن زمین کربلا را کرد رشک طور سینا            مطلع نور تجلی سر به کوفه از شَجَر شد

با گلوی خشک، تن شد غم‌گسار تشنه‌کامان            همره اطفال گریان، سر روان با چشم تر شد

یک پسر شد سوی شام و یک پسر افتاد بی‌سر            تن انیس این پسر، سر هم‌سفر با آن پسر شد

تن به بی‌دستی اخوّت کرد با جسم برادر            سر به محنت هم‌عنان با خواهر خونین‌جگر شد

بر یهود نـیـنوا بنـمـود تن نور حـقـیقـت            راهب نصرانی از اسرار آن سر باخبر شد

فانی فی‌الله شد تن زیر سـمّ اسب دشـمن            سالک سیر الی اللَه سوی شام و کوفه، سر شد

در زمین و آسمان و برّ و بحر و کوه و صحرا            در جمادات و نباتات این مصیبت با اثر شد

خواست تا دشمن کند با قتل بی‌نام و نشانش            ای تعالی اللَه که نامش بیشتر از پیشتر شد

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن داستان تنور خولی و مغایرت با روایات معتبر حذف شد؛ زیرا در روایات معتبر کتب تاریخ الامم والملوک ج ۵ ص ۴۵۵؛ الکامل فی‌التّاریخ ج ۱۱ ص ۱۹۲؛ مَقْتَل خوارزمی ج ۲ ص ۱۰۱؛ مُثیرُالأحْزان ص ۲۸۸؛ مَناقِبِ آلِ ابیطالب ج ۴ ص ۶۰؛ بحارالأنوار ج ۴۵ ص ۱۲۵؛  جلاءالعیون ص ۵۹۸؛ منتهی الآمال ۴۷۴؛ نفس المهموم ص ۵۱۷؛ مقتل جامع ج۲ ص ۳۴؛ مقتل امام حسین ۲۰۹؛ تصریح شده است که خولی سر را در کنج حیاط خانه و در زیر تشتی قرار دادند، موضوع تنور خولی برای اولین بار در قرن دهم در کتاب روضة الشهدا تحریف شده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید

تن شب کرب‌وبلا را کرد همچون روز روشن            سر چراغ مطبخ خولی به هنگام سحر شد

ترسیم مصائب اهل بیت سلام‌الله‌علیهما در بین راه و شهر شام

شاعر : قربان ولیئی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

وادی به وادی می‌روم دنـبـال محـمـل            آهستـه‌تر ای ساربان! دل می‌بری، دل

اشک ملائک می‌چکـد از کهکـشان‌ها            پیچـیده در هـفت آسـمان بانگ سلاسل


ای آسمان! پایین بیا منظومه اینجاست            هم اخـتران بر گِـرد او، هم مـاه کامل

گاهی به زانـوی پیـمـبـر، گه به نـیـزه            عشق است و او را می‌برد منزل به منزل

صوفی! بِهِل این اربعین در اربعین را            با ذکر او یک‌روزه طی گردد مراحل

صوفی! سماع راستین در کـربـلا بود            در خـون خود چرخـیدنِ مردانِ بِسمِل

او محشر است، او رستخیز ناگهان است            می‌افکـنـد در سیـنـه‌ها ذکـرش زلازل

ای روضه‌خوان! تنها بگو نامش حسین است            دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل؟

: امتیاز

ترسیم مصائب اهل بیت سلام‌الله‌علیهما در بین راه و شهر شام

شاعر : حسن زرنقی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

این چه شوریست که برپاست چنین بر نیزه؟!            گـوئیا می‌بَـرد از حـادثـه‌هـا سـر، نیزه

هم به قرآن ورق سوخته‌ای رحل شده            هم به فـریـاد امـامی شده مـنـبر، نـیزه


گوئیا می‌رسد از دور بهـاری خـونـین            بس‌که آذیـن شده بـا لالـۀ پـرپـر نـیـزه

نه فقـط قافـله‌سالار سرش بر نیزه‌ست            می‌بَرد بر سر خود قـاسم و اکـبر نیزه

بر سر نی به برادر که می‌اُفتد نظرش            می‌رود بر جگر زخـمی خواهر، نیزه

این چه داغی و چه دردی‌ست که در معرکه‌ای            بعد خنجر بزند بوسه به حـنجـر، نیزه

شام را یکسره در خلوتِ شب خواهد رفت؟            یا که دارد به سر اندیـشۀ دیگر نیزه؟!

کاش از کوچه و بازار نـیـفـتـد گذرش            تا نـیـفـتـد نـظـر سـنـگ‌دلان بـر نـیـزه

تا سر سَرور خوبانِ دو عالم با اوست            می‌رود از سـر هـر بـام فـراتـر نـیـزه

بر سر نـیـزه رهـا می‌رود این سر اما            آه و صد آه، از آن پیکر و از سرنیزه

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما به دلیل مستند نبودن مطالب و مغایرت با روایات معتبر؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور  انطباق مطالب با روایات مستند و معتبر؛ بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید؛ ؛ همانگونه که بسیاری از علما و محققین همچون علامه بیرجندی؛ شیخ عباس قمی و .... در کتب کبریت احمر (ص ۱۴۱) منتخب التواریخ ( ص ۲۲۴) مقتل تحقیقی (۲۲۹) پژوهشی نو در بازشناسی مقتل سیدالشهدا (ص ۲۴۰) و .... تصریح کرده اند موضوع نبش قبر و سر به نیزه زدن حضرت علی اصغر صحت ندارد و تحریفی است!! این قصۀ جعلی و ساختگی برای اولین بار در قرن سیزدهم در کتاب ریاض القدس آن هم بدون هیچ استنادی تحریف شده است « کتاب ریاض القدس توسط علما و محققین تاریخی جزء کتب تحریفی معرفی شده است»؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

نه فقـط قافـله‌سالار سرش بر نیزه‌ست            می‌بَرد بر سر خود اکبر و اصغر نیزه

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : سیدحمیدرضا برقعی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

نه تنها در وداع تو جدا شد جان من از من            که می‌آمد صدای ناله‌های پنج‌تن از من

از آن‌جایی که وابسته‌ست جان من به جان تو            جدا کردند سر از تو؛ جدا کردند تن از من


میان معرکه هم زخم، هم جان‌باختن از تو            میان خیمه‌ها هم سوختن، هم ساختن از من

تو زیر خنجرش بودی و محکوم تماشا من            گلوی زیر خنجر از تو؛ دست و پا زدن از من

دلم خوش بود با پیراهنت آن‌هم به غارت رفت            پس از تو رَخت بَر بسته‌ست شوقِ زیستن از من

غریبم آن‌چنان در سرزمین مادری بی تو            که می‌پرسد نشانی‌های زینب را وطن از من

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق            کسی نشنید جز "توصیف زیبایی" سخن از من

از آن بُت‌خانه‌ها چیزی نماند آن‌جا که بر می‌خاست            طنین تیـشۀ پیـغـمـبرانِ بُت‌شکـن از من

منـم حُـسنِ خِـتـام بـاشـکـوهِ داسـتـان تو            پس از این اسوه می‌سازند اساطیر کهن از من

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : حسن خسروی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

مثل همیشه از همه سرها سری حسین            بر نیزه دیدمت، چقدر محشری حسین
از هر کجای دشـت شـمـیم تو می‌وزد            عـطـر گـل مـحـمـّدیِ پـرپـری حـسین


تا گفت: «یا أخا...» به خدا مطمئن شدم            عـبّاس را به خـیـمه نمی‌آوری حسین!

من که هـنوز هـم کـمـرم درد می‌کـند!            حالا بگو تو از کمرت؛ بهتری حسین؟

چشمم به توست ای سر بی‌تن که سال‌هاست            تـنهـا پـنـاه بی‌کـسی خـواهـری حـسین
حتّی به شمر
و عاقـبتش فکر می‌کنی!            تو جلـوه‌گـاه رحمت پیـغـمـبری حسین

از اشک ما بـنای قـیامت شود خـراب            از قـاتلان خویش اگر بگـذری حـسین

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : حسن کردی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

از تنت دوری و سرنیزه مکانت شده است            آیـۀ کهـف خـدا ذکـر زبـانت شده است

سرِ تو دست سنان است و گلویت خسته            خسته از دست تکان‌های سنانت شده است


بین هجده گل سرخم که به نی می‌سوزند            زخم پیشانی تو خوب نشانت شده است

برسان از سر نی نیـم نگـاهی به من و            دخترت که نفسش، مرثیه‌خوانت شده است

من عـزادارم و دسـتانم اگر بسته، ولی            سنگ‌ها بر سر من لطمه‌زنانت شده است

شده امروز مرا هـمسـفر کـوفه و شـام            آنکه دیروز تو را قاتل جانت شده است

معـجـر سوخـتـۀ دخـتـرکـانت، امـروز            بدترین زخم روی روح و روانت شده است

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : ابراهیم میرزائی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

شبِ تـاریک، بدون تو سحـر کردم من            با غـم و غُـصۀ دوری تو سرکردم من

کاسۀ صبـر دلـم در ته گـودال شکـست            کاسۀ چشم، پُر از خونِ جگر کردم من


آب آزاد شـد و هـیـچ‌کـسی آب نـخـورد            نـذر لب‌های تو از آب حـذر کـردم من

سـایـه‌ام را زن هـمـسـایه نـدیـده یکـبار            سایه به سایه به هر کوچه گذر کردم من

با هـمـین چـادرِ پـاره‌ شـده‌ام جـنـگـیـدم            بی‌زره از حَـرَمت دفعِ خطر کردم من

با چه وضعی سر بـازار مرا می‌بردند            بی‌تو ای سایۀ سر، سخت ضرر کردم من

تو کس و کار منی، ای سر روی نیـزه            خبرت هست که با شمر سفر کردم من؟!

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در راه شام

شاعر : مرضیه عاطفی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

می‌فشارم در گلویم بغضِ سنگین را مدام            داغ دیدم! دلخـوشی‌هایِ زیـادم شد تمام

آمدم در محـملی از نـور، همراهِ حسین            می‌روم با دستِ بسته، بی برادر سمتِ شام


آمـدم بـا غــیـرتُ اللهِ حـرم، در کـربـلا            با أباالفـضل آن عـلـمـدارِ یـلِ والامـقـام

دست‌هایم را گرفت و چادرم خاکی نشد            آمدم از نـاقـه پـائـیـن، در کـمالِ احترام

داغِ مادر، داغِ بابا، آن حسن، این هم حسین            می‌روم با زخـم‌هـایی کهـنه و بی‌الـتـیام

در حدودِ چند ساعت، هستی‌ام را نیزه بُرد            پیش چشمم شد همه دار و ندارم قتلِ‌عام

تا که توهین و جسارت بعدِ غارت شد شروع            آتـشـی افـتـاد در جـانِ من و جانِ خِـیام

با اسارت می‌کشم غم را چهل منزل به دوش            می‌رسد در هر قدم عطرِ حسینم بر مشام

در تمام عـمر، نامحـرم ندیـدم لحـظه‌ای            وای از چـشمانِ نحسِ عده‌ای لقمه‌حرام

پشتِ سر، تلّ و تنی دور از وطن در قتلگاه            پیشِ رو، یک شهرِ آذین بسته، جشن و ازدحام!

: امتیاز

مدح و مناجات با سیدالشهدا علیه‌السلام ( مصائب دیر راهب )

شاعر : مجتبی خرسندی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

مانند حُر و مثل حـبیب و چنان زهیر            هرکس که ماند پای تو شد عاقبت‌ به‌خیر

وقـتی که دست‌گـیر دوعالم فقط تویی            حـاشا اگر غـلام تو مایل شود به غیر


در مسلک و مرام تو پیر و جوان یکی‌ست            فـرقی نـمی‌کـنـنـد عـلـی‌اکـبـر و بُریر

جهل از دو جبهه با تو به پیکار می‌شتافت            گاه از بـنـی‌امـیـه و گـاه از بـنی‌زبـیر

قـــوم یـهــود نـیــز بــرای ادای دیــن            گاهی گـرفـتـه‌اند به لب ذکر یـاشـُبـیر

دیـگـر شـبـیـه اُمّ‌ وهـب‌ها نـدیده است            چشم زمانه هرچه در آفاق کرده سِیر

حـتی مـسـیح در غـم تو گـریه می‌کند            وقتی سـر بـریـدۀ تو می‌رسـد به دِیـْر

با هـر سـلام زائـر کـرب وبـلا شـدیم            این راه را رسانـده به دستان ما سُدِیر

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : محمدعلی بیابانی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : مثنوی

ای میهمان بی‌بدن ای سر خوش آمدی            از بزم این جماعت مهـمان‌کش آمدی

دیریست وا نگشته به این دِیْر پای غیر            تو آمدی که با تو شـوم عاقـبت بخـیر


در کـسـوت مـسـیح به مهـمانی آمدی            وقـتی به دِیْـر راهـب نـصرانی آمدی

تو قصد کرده‌ای همه دنیای من شوی            ترسا شدم كه حضرت عیسای من شوی

بی‌پـیـكـر آمدی سـر و جـانم فـدای تو            ای سر! بگو چگونه نهم سر به پای تو

ای سـیب سـرخ! آمـده‌ای تا بـبـویـمت            بـگـذار بـا گـلابِ نـگـاهـم بـشـویـمت

این دِیْـر كـربـلا شده قـربـانی‌ات شوم            قـربان زخـم گـوشـۀ پـیـشانی‌ات شوم

دامن مكـش ز دستـم، دسـتم به دامنت            رأست چنین شده‌ست، چه كردند با تنت

از وضع نـامـرتب رگ‌هـای گـردنت            پیـداست بد جـدا شده رأس تو از تنت

"زخم لبت" گمان كنم این زخم، كهنه نیست            این خرده چوب‌ها كه نشسته به لب ز چیست؟!

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : عباس همتی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن قالب شعر : غزل

راه گم کردی که از دِیْر نصاری سر در آوردی؟!           یا به دنبال مسلمانی در این اطراف می‌گردی؟!

با سکوتت پاسخم را می‌دهی هرچند حق داری           خسته‌ای، پیداست قدر چند منزل راه طی کردی


خط به خط پیشانی خون‌رنگ تو تفسیر صدها زخم           زیر این کوه مصیبت خم به ابرویت نیاوردی

در نگاه تو بعینه می‌توان تاریخ غم را دید           من یقین دارم که با یحیی در این غم‌نامه هم‌دردی

در حضور تو چشیدم لذت پروانه بودن را           نیمه‌شب تابیدی و بر دِیْر ظلمت سایه گستردی

شست‌وشو دادی دل آئینه‌ام را، با نگاهی گرم           مشکل از دل بود، می‌دیدم پر از خاکی، پر از گردی

هدیه آوردی برایم یک نَفَس عطر مسیحا را           با دم توحیدی‌ات در من دمیدی زنده‌ام کردی

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : نظمی تبریزی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول مفاعیلن مفاعیل فعولن قالب شعر : غزل

در فکـر گـلی بودم و گـلزار خریدم            گل خواست دلم، خرمن و خروار خریدم

در گـلشن فردوس برین هم نفروشند            این طُرفه‌گلی را که من از خار خریدم


دیـدم که به کف مایه و مقـدار ندارم            بهر دو جـهـان مایه و مقـدار خریدم

دیگر نکـشم نـاز طـبـیـبان جهـان را            زیـرا که دوای دل بـیـمـار خــریـدم

تا جلوه فروشد به جهان، گوشۀ دِیْرم            با ذرّه، مـهـیـن مـطـلـع انوار خریدم

در جلوه‌گری، غیرتِ خورشیدِ سپهر است            ماهی که من از کوچه و بازار خریدم

حیف است که با درهم و دینار بسنجم            هر چند که با درهم و دیـنـار خریدم

خاک دو جهان بر سر صرّافِ فلک باد!            سر بود که با قـیـمت دسـتـار خریدم

سودایی از این‌گونه که دیده است به عالم؟            کم دارم و این دولـت بـسـیار خریدم

خلق دو جهان گر بخورد غبطه، عجب نیست            چیزی که خـدا بود خـریدار، خریدم

شاید که چو من، راهبی اسلام برآرد            چون رأس حسین از کفِ کُفّار خریدم

در ماتمش از دیده، چرا خون نفشانم؟            آخر سـر یـار است ز اغـیار خریدم

دیگر نکـنم واهمۀ حـشر که این سر            شمعی‌ست که از بهر شب تار خریدم

از سرّ حقیقت، مگر آگه شوم امشب            زر دادم و گـنـجـیـنـۀ اسـرار خریدم

ای دیده! تو را گر سر و سودای تماشاست            آئـیـنـۀ صد عـزّت و ایـثـار خـریـدم

دوزخ دگری راست که دربست بهشتی            امشب من از این لشگر خون‌خوار خریدم

«نظمی» ز هنر هر چه به بازار جهان بود            سنجـیدم و این طبع گهـربار خـریدم

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : مرحوم ذهنی زاده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل قالب شعر : مثنوی

بدادم زر، گرفـتم در عوض جان            چه جان، جانِ جهان به‌به چه ارزان

اگـر چـه زر بــدادم سـر گـرفـتـم            به عـالـم زنـدگـی از سر گـرفـتـم


هـمـین دولـت بـسـم در نـشـأتـیـنم            کـه مـن سـوداگـر رأس حـسـیـنـم

چو من سـوداگـری سـودا نکـرده            که سودش عـقـل را دیـوانه کرده

ز سـودای سـری ســودا ز دسـتـم            که گـنـج عـالـمـیـن افـتـاده دسـتـم

ز روی گـنج، گـردی گر فـروشم            زیـانـکـارم به فردوس ار فروشم

چنان در ملک تـرسـایی به سیرم            که عـیـسی را فـرود آرم به دِیْرم

اگر عیسی به چرخ چارمین است            مرا سر برتر از عرش برین است

از آنم سـربـلـنـد از عـرش بـرتـر            که سر بـنـهـاده‌ام بر پای این سر

ز راز این لـب خـشـکـیـده مــاتـم            مـگـر خــضـرم لـب آب حـیــاتـم

و یا مـوسـایـم انـدر طـور سـیـنـا            کـز این سـر نـور حـقـّم در تجـلا

من آن بینم به رأی العین از این نور            که موسی را ز اَرْنی بود منظور

اگر انـجـام تـرسـایی چـنـین است            خـوشا آئـیـن من آئـیـن دیـن است

خـداونـدا من اکـنـون در کـنـشـتم            و یـا در غـرفـۀ بــاغ بــهــشــتــم

من از هر سرفـرازی سـرفـرازم            که مـهـمـانـدار سـلـطـان حـجـازم

تو ای بـانـوی مـریـم! تـو کجـائی            که امـشـب بـایـدت بـر دِیـْرم آیی

من آن ترسا و دیرم در کنشت است            چرا مهمان من زیب بهشت است

سری که سیـنۀ زهـراست مهـدش            چرا دست من ترساست مهدش؟!

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : محمود ژولیده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل قالب شعر : مثنوی

مرا دِیری‌ست روشـن‌تر ز کعـبه            اَمان این‌جاست، ایـمـن‌تر ز کعبه

من ایـنجـا در مـیـان مـعـبـدِ خود            چه می‌بـیـنـم ز لطفِ سـرمدِ خود


چه خورشیدی، عجب مهمانِ خوبی            طلـوعـش را نـمی‌بـیـنـد غـروبی

چه آقایی، چه مولایی، چه شاهی            تو ای سر! کیستی اینقـدر ماهی؟

بـه تـو مـی‌آیـد از ابــرار بــاشـی            ز نـسـل عــتـرتِ اطـهـار بـاشـی

چرا پـیـشـانـیِ تو سـنـگ خورده            چرا این روی ماهت چنگ خورده

چرا دندان و لـب‌هـایت شـکـسـته            مگر بر صورتت نـیـزه نـشـسـته

بیا ای سر، تو را چون گُـل ببویم            گلاب آرَم، ز خـون رویت بشویم

بگو ای سر، مگر مادر نداری؟!            بمیرم من، مگر خـواهر نداری؟!

شـنـیدم با همین لعلِ پُـر از خـون            تو می‌گـفتی که هستم ماهِ گردون

بگـو یـکـبـارِ دیگـر یک کـلامـی            جــوابــم را بـده، گـفـتـم سـلامـی

*****

ســلام ای راهـبِ دلـخـسـتــۀ مــا            ســلام ای از ازل دلــبـسـتــۀ مــا

نه عـیسایم، نه موسایم، نه نـوحم            نه خورشیدم، نه مهتابم، نه روحم

حـسـیـنـم مـن، شـهــیـد کـربـلایـم            گـلِ پـیـغـمـبـر و خــیـرالـنـسـایـم

مـسلـمـانـان مرا دعـوت نـمـودند            به رویم نـیـزه و خـنجـر گـشودند

مرا از اسب، پـائـیـنـم کـشـانـدنـد            به روی پیـکـرم، مرکب دوانـدند

بسی بر حـنجـرم، خـنجر کشیدند            مرا لب‌ تـشـنـه آخـر سـر بـریـدند

تـو حـالا مـیــزبــانِ هـل اَتــایــی            شَـوی ایـنـک بـه راهِ مـا فــدایـی

شـهـادت دِه به یـکـتـایی، خـدا را            بخـوان نـامِ نـبـی و مـرتـضی را

خـدا خوانده تو را از اهل ایـمـان            نـوشـتـه نــام تـو جـزءِ شـهـیـدان

: امتیاز

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : سید پوریا هاشمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

هـمـین که کـرد تـجـلـی رخ مـنـوّر تـو‌            به سجده آمدم ای شاه من به محضر تو

خوش آمدید؛ قدم رنجه کرده اید امشب            تو میـزبانی و من تا به صبح نوکـر تو


الا مــفــسّـر قــرآن بـه مـنــبــر نــیــزه            کجاست اهل و عیالت کجاست خواهر تو؟!

سـر تو سـوخـتـه امـا چـراغ دیـر شـده            گـمان کـنم که مسـیح است نام دیگر تو

ببـخـش خـون سرت با گـلاب پاک نشد            عـمـیـق وا شـده پـیـشـانـی مـطـهـر تـو

بـگـو چـرا عـوض خـانـۀ مـسـلـمـانـان            رسیده است به آغوش راهب این سر تو؟!

بگـو چرا به روی نـیزه گریه می‌کردی            مگـر چه منـظـره‌ای بود در بـرابـر تو

سـر بـریـده زبـان بـاز کـرد ای راهـب            بس است سوخـتم از این سؤال آخر تو

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما با توجه به وجود ایراد محتوایی در عدم رعایت شأن اهل بیت؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور رفع ایراد موجود و حفظ بیشتر حرمت و شأن اهل بیت که مهمترین وظیفه هر مداح است؛ بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید.

آهای بی کسِ بر نیزه رفته نامت چیست؟            کجاست اهل و عیالت کجاست خواهر تو؟

زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیه‌السلام

شاعر : محمدجواد غفورزاده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : مثنوی

گذشته چند صبـاحـی ز روز عـاشورا            همان حماسه، که جاوید خوانده‌اند او را

همان حماسهٔ زیبا، همان قـیامت عشق            به خون نشـسـتنِ سرو بلند قامت عشق


به همره اُسـرا، می‌روند شهر به شهر            سپاه جور و جنایت، سپاه ظلمت و قهر

ندیده چـشم کسی، در تمام طول مسیر            به جز مجاهدت، از آن فرشتگان اسیر

«چهل ستاره» که بر نیزه می‌درخشیدند            به مهر و ماه در این راه، نور بخشیدند

طـناب ظـلـم کجا، اهـل‌بیت نـور کجا؟            سر بـریـده کجـا، زینب صـبـور کجا؟

هـوا گرفته و دلـتـنگ بود، در همه جا            نـصیب آیـنـه‌ها سنگ بود، در همه جا

نسـیـم، بـدرقـه می‌کـرد آن عزیزان را            صبا، مشاهـده می‌کرد برگ‌ریـزان را

نسیم، با دل سوزان به هر طرف که وزید            صدای همهمه پـیچـیـد، در سـپاه یـزید

سپاه، مستِ غرور است و مستِ پیروزی            و خنده بر لبش، از شورِ عافیت‌سوزی

چو برق و باد، به هر منزلی سفر کردند            چو رعد، خندهٔ شادی از این ظفر کردند

ز حد گذشته پس از کربلا جـسارتشان            که هـسـت زیـنب آزاده در اسارتـشـان

گـذار قـافـله یک شب کـنار دِیْـر افـتاد            شبی که عـاقـبت آن اتـفـاقِ خـیر افـتاد

حَـرامـیان، همه شُـربِ مُـدام می‌کردند            به نام فتح و ظفر، می به جام می‌کردند

اگرچه شب، شبِ سنگین و تلخ و تاری بود            سَرِ مـقـدّسِ خـورشـید، در کناری بود

سری که جلوهٔ «والشّمس» بود در رویش            سری که معنی «واللّیل» بود گیسویش

سری، که با نَفَس قدسیان مصاحب بود            کـنار سـایهٔ دیـوارِ «دِیْـر راهـب» بود

سری، که از همهٔ کـائنات، دل می‌برد            شعاع نوری از آن سر، به چشم راهب خورد

سکـوت بود و سیاهی و نیمهٔ شب بود            صدای روشنِ تسبیح و ذکر یا رب بود

صـدای بـال زدن، از فـرشـتـه می‌آمـد            بـه خـطّ نــور ز بـالا نـوشـتـه مـی‌آمـد

شگفت‌منظره‌ای دید، دیده چون وا کرد            برون ز دِیْر شد و زیر لب، خدایا کرد

میان راه نگهـبان بر او چو راه گرفت            از او نـشـانیِ فـرمـانـدهٔ سـپـاه گـرفـت

رسید و گفت مرا در دل آرزویی هست            اگر تو را، ز محبّت نشان و بویی هست

دلم به عشـقِ جمالی جمیل، پابـند است            دلم به جلـوهٔ خـورشید، آرزومـند است

یک امشبی، «سَرِ خورشید» را به من بدهید            به من، اجازهٔ از خود رهـا شدن بدهید

دلـم هـواییِ دیـدارِ این سَـرِ پـاک است            سری، که شاهد او، آسمان و افلاک است

بگو که این سر دور از بدن ز پیکر کیست؟            سرِ بریدهٔ یحیی که نیست، پس سَرِ کیست؟

جواب داد که این سر، سری‌ست شهرآشوب            به خون نشسته‌تر از آفتاب وقت غروب

سر کسی‌ست، که شوریده بر امیر، ای مرد!            خیالِ دولتْ پرورده در ضمیر، ای مرد!

تو بر زیارتِ این سر، اگر نظر داری            بیار، آنچه پس‌انـدازِ سـیـم و زر داری

جواب داد که این زر، در آستین من است            بده امانت ما را، که عشق، دین من است

به چشمِ همچو تویی، گرچه سیم و زر عشق است            هزار سکهٔ زر، نذرِ یک نظر عشق است

بگو: که صاحب این سر، چه نام داشته است؟            چـقدر نـزد شـما، احـترام داشته است؟

جواب داد که این سر، که آفتاب جَلی‌ست            گلاب گلشن «زهرا» و یادگار «علی»‌ست

سَرِ بریدهٔ فـرزند حـیدر است، این سر            سَرِ حسین، عزیز پیمبر است، این سر

گرفت و گفت خدا بشکند، دهان تو را            خدای زیر و زبر می‌کـند جهان تو را

به دِیْر رفت و به همراه خود، گلاب آورد            ز اشک دیدهٔ خود، یک دو چشمه آب آورد

غبار راه از آئینه پاک کرد و نـشـست            کشیده آه ز دل، سینه چاک کرد و نشست

سری، که نور خدا داشت، در حریر گرفت            فضای دِیْر از او، عطر دلپـذیر گرفت

دوباره صحبت موسی و طور، گل می‌کرد            درخت طیّبهٔ عشق و نور، گل می‌کرد

خطاب کرد به آن سر: که ای جلال خدا!            اسیر مـهـر تو شد، دل جدا و دیده جدا

جلال و قدر تو را، حضرت مسیح نداشت            کلیم، چون تو بیانی چنین فصیح نداشت

چو گل جدا ز چمن با کدام دشنه شدی؟            برای دیدن جانان، چقدر تـشـنه شدی؟

هزار حـیـف، که در کـربـلا نبودم من            رکــاب‌دار سـپـاهِ شـمــا، نــبــودم مـن

ز پـیـشگـاه جلال تو، عـذرخـواهم من            تو خـود پـنـاه جـهـانی و بی‌پـنـاهم من

به احـتـرام تو، «اسـلام» را پـذیـرفـتم            رهـا ز نـنـگ شـدم، نـام را پـذیـرفـتـم

دلم در این دلِ شب، روشن است همچون ماه            بـه نــورِ «اَشــهـَـدُ اَن لا اِلــهَ اِلاَ الله»

فـدایِ خـون‌جگـری‌های جَدِّ اطـهـر تو            فـدای مـکـتب پـاک و شـهـیـد پرور تو

«شهـادتـینِ» مرا، بهـترین گـواه تویی            که چـلچـراغ هـدایت، دلیـل راه تـویی

من حـقـیـر کـجـا و صحـابـی تو کجا؟            شکسته بال و پرم، هـم‌رکابی تو کجا؟

نه حُـسـن سـابـقـه دارم نه مثل ایـشـانم            فـقـط، ز دربـدری‌هـای تو، پـریـشـانـم

به استـغـاثـه سـرِ راهت آمدم، رحـمی            «فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رحمی»

بگـیر دست مرا، ای بزرگـوار عـزیز            «که جز ولای توأم نیست هیچ دست‌آویز»

نگـاه مِهـر تو شد، مُهـرِ کـارنـامـهٔ من            گلاب ریخـت غـمت در بهـار نامهٔ من

من از تمامی عـمر امـشـبم تبـرّک شد            ز فیض بوسه به رویت، لبم تبرّک شد

«شفق» اگرچه رثای تو از دل و جان گفت            حکایت از سر و سامان عشق «عُمّان» گفت

: امتیاز